داستانک ها

دبیر ریاضی

دبیر ریاضی

دبیر ریاضی خون خونش را می خورد. با خود گفت این بچه چه مرضی دارد که در پایان هر مساله یا درس جدیدی نیشش تا بنا گوش باز می شود مرا مسخره می کند درس را به بازی گرفته است و یا… خیلی خودش را نگه داشت که او را با یک اردندگی از کلاس
ادامه مطلب



کهکشان راه شیری

کهکشان راه شیری

بر روی آب شناور بود .کهکشان راه شیری را مثل جاده روستایشان به شهر می دید. برای آمدن به جبهه از آن راهی شهر شده بود. گرسنگی امانش را بریده بود .نان خشکی جامانده در کنار جاده را با آب رودخانه خیس کرده و به دهان گذاشته بود. از شکافی که گلوله در لباس غواصیش
ادامه مطلب