شعر

زخم خورده

روزها رفتند و تو به یاد نیاوردی که آنجا، در آن گوشه ی متروک قلبت عشقی جا مانده عشقی “زخم خورده” که بی تابانه می نالد “روشنایی ام بخش!” روزها رفتند و ما به هم نرسیدیم… تو آن سوی مرزهای رویایی در افقی که ناشناخته ها را در آغوش گرفته و من قدم می زنم
ادامه مطلب



دزدانِ سرِ چوکی

دزدانِ سرِ چوکی ——————- ای کابلِ من، خاک و گِل و لای ته صدقه بی آبی و بوی بدِ دریایته صدقه این سوی سرک قاطر و گوساله روان است آن سوی دگر بنز و کرولایته صدقه یک روز ندیدیم که آرام شوی تو جنگ و جدلِ بی سر و بی پایته صدقه یک توته زمین
ادامه مطلب



باران

ای قطره های باران با جوی ها بگویید کان ره رو غم آلود زین رهگذر کجا رفت ای جوی های آرام از رودها بپرسید زین راه راز پیوند آن همسفر چرا رفت *** ای رودهای سرکش کاشفته و سبک پوی آغوش میگشایید دریای بی کران را آنجا که بی نهایت در بیکران غنوده است از
ادامه مطلب



گذر!

امشب ثانیه ها را به صف می كنم به پیشواز كه یكان یكان از راه می رسند، خاطره ها و سلام می كنم به هركس كه حتی یك بار از جالیز احساس و عاطفه ام گذر كرده است… احمد پورنجاتی



سنگسار!!!

یکی نامرد نصرانی زنی را نزد عیسی برد، و در محضر شهادت داد که این زن پاکدامن نیست! … زن از شرم گنه چون آهوی زخمی، هراسان بود و مروارید اشکش از خجالت روی مژگان بود، مسیحا از تأثّر، همچو گردابی به خود پیچید، و توآم با سکوتی سوی یاران دید، ز چشم همرهانش ناگهان
ادامه مطلب



دیوار

اهي بايد به دور خود يک ديوار تنهايي کشيد نه براي اينکه ديگران را از خودت دور کني بلکه ببيني چه کسي براي ديدنت ديوار را خراب مي کند ژان پل سارتر



دریا

#سیاوش شاعر تاجیک تو اندوه پر از عصیان و شور كیستی، دریا ‍ ز سر بگذشته جان ناصبور كیستی دریا؟ در این هنگامه های خاكساری های خاك آلود چنین پاكیزه و زیبا غرور كیستی دریا؟ زمین چندی ست دیگر گریه كردن را نمی داند تو در مژگان او اشك بلور كیستی دریا؟ در این دوری
ادامه مطلب



پیوند

عطر «جوی مولیان» و نکهتش ما ز شعر رودکی بوئیده‌ایم ما همه از آب رودک خورده‌ایم ما ز درد رودکی روئیده‌ایم! از گلرخسار شاعر تاجیک



زبان گم کرده !

لایق شیرعلی هــر کـه دارد در جـهان گم کرده ای در زمیــن و آســمان گــم کـرده ای باک نی، گر داوری گـم کـرده است یــا امـیـد سروری گــم کرده است زهــر بـادا شـیــر مــادر بـر کسی کـو زبـان مـــادری گـم کرده است



باران

شعر زیبایی است . می دانید از کیست؟ باران که شدى مپرس ، اين خانه ى کيست.. سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست.. باران که شدى، پياله ها را نشمار… جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست… باران ! تو که از پيش خدا مى آیی توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست… بر
ادامه مطلب