شعر

باران

شعر زیبایی است . می دانید از کیست؟ باران که شدى مپرس ، اين خانه ى کيست.. سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست.. باران که شدى، پياله ها را نشمار… جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست… باران ! تو که از پيش خدا مى آیی توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست… بر
ادامه مطلب



باز کن پنجره ها را !

باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست باز
ادامه مطلب



کلمه نجات

کلمه نجات می توانستم شاعری باشم ولگردِ قمارخانه های بوينس آيرس مَحفِل نشينِ خواب و زن و امضاء وُ اعتياد. نوحه سرايِ گذشته های مُرده گذشته های دور گذشته های گيج. اما تا کی… ؟ از امروز گفتن وُ برای مردم سرودن دشوار است، و ما می خواهيم از امروز و از اندوهِ آدمی بگوييم
ادامه مطلب



هنوز همیشه هرگز!

هنوز همیشه هرگز هزار سال به سوی تو آمدم افسوس هنوز دوری دور از من ای امید محال هنوز دوری آه از همیشه دورتری همیشه اما در من کسی نوید دهد که می رسم به تو شاید هزارسال دگر صدای قلب ترا پشت آن حصار بلند همیشه می شنوم همیشه سوی تو می آیم همیشه
ادامه مطلب



کار شاه و کار تاجران (بهارستان جامی)

كارشاه و كار تاجران روزي وزير هرمزشاه براي او نامه‌اي فرستاد و درنامه نوشت: بازرگانان دريا با جواهرات بسيار آمده‌اند. جواهرات را به صدهزار دينار براي شا خريد‌ه‌ام. شنيده‌ام كه شاه آن را نمي‌خواهند. اگر راست است، فلان بازرگان به صد هزار دينار سود همه را مي‌خرد، چه مي‌فرماييد؟ هرمز جواب نوشت كه: صد هزار
ادامه مطلب



شادباش

شادباش

نوروز بمانید که ایّام شمایید! آغاز شمایید و سرانجام شمایید! آن صبح نخستین بهاری که ز شادی می آورد از چلچله پیغام، شمایید! آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار آن گنبد گردننده ی آرام شمایید! خورشید گر از بام فلک عشق فشاند، خورشید شما، عشق شما، بام شمایید! نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
ادامه مطلب



یک واقعه ی گمشده ، در پشتِ غباریم

ما حادثه ای بی ثمر و فاجعه باریم ابریم …که باید همه ی عمر بباریم آیینه ، ولی یکسره خاکستری و محو یک واقعه ی گمشده ، در پشتِ غباریم فرزانگی و حوصله ، تقدیر من و توست باید همه ثانیه ها را بشماریم بسیار عزیزند ، مگر خاطره ها را در گوشه ی دفترچه
ادامه مطلب



غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

شعر زیر با عنوان “بازگشت ” از محمدکاظم کاظمی شاعر افغان است . شعری که هر بار خواندنش “اهالی درد ” را بارانی می کند. شعر مسافر او نیز در کتاب فارسی سال دوم دبیرستان منتشر شده است . غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌ پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم رفت‌ طلسم غربتم امشب
ادامه مطلب



اربعین سایه !

اربعین سایه !

شعری نا تمام از سایه در مورد اربعین! یا حسین بن علی خون گرم توهنوز از زمین می جوشد هر کجا باغ گل سرخی هست آب از این چشمۀ خون می نوشد کربلایی است دلم از : پیر پرنیان اندیش ص 773



آیینه عبرت

آیینه عبرت است بنگر تاریخ ستمگران پیشین هر آمده رفتنی است ناچار وندر پی اش آفرین و نفرین نفرین یا آفرین چه خواهی امروز به دست توست بگزین سایه