شعر

دلم گرفته ! برایم بهار بفرستید

دلم گرفته پدر برایم بهار بفرستید … ز شهر کودکی ام یادگار بفرستید … دلم گرفته پدر ! روزگار با من نیست … دعای خیر و صدای دوتار بفرستید … اگر چه زحمتتان می شود ولی این بار … برای دخترک خود ” قرار ” بفرستید … غم از ستاره تهی کرد آسمانم را …
ادامه مطلب



وقت نوشيدن درياست، اگر بگذارند …

وقت نوشيدن درياست، اگر بگذارند …

شعر زیبایی است . حیفم آمد نخوانید! آفتاب آينهء ماست، اگر بگذارند صبح پشت در فرداست، اگر بگذارند خشكسالي به سر آمد، نفس تازه خوش است وقت نوشيدن درياست، اگر بگذارند همزباني گره از مشكل ما نگشايد همدلي حل معماست، اگر بگذارند تا به كي داغ سكوت لب مردم باقي است؟ فصل جوشيدن غوغاست، اگر
ادامه مطلب



شادی و امید

شادی و امید به ياد می آورم اميد به آينده اندوهِ آدمی را می شويَد. همه چيز در حالِ تکامل است، قاعده قصه همين است حلاوت حيات وُ ترانه هستی همين است. به ياد می آورم انگار همين ديروز بود آسمانِ هاوانا آبی بود برای کارگران از رهاييِ دربندماندگان سخن می گفتم. حالا اينجا باران
ادامه مطلب



آه آیینه

او را ز گیسوان بلندش شناختند ای خاک این همان تن پاک است ؟ انسان همین خلاصه خاک است ؟ وقتی که شانه می زد انبوه گیسوان بلندش را تا دوردست آینه می راند اندیشه خیال پسندش را او با سلام صبح خندان گلی ز آینه می چید دستی به گیسوانش می برد شب را
ادامه مطلب



درون آینه ها در پی چه می گردی؟

درون آینه ها در پی چه می گردی؟

درون آینه ها درپی چه می گردی ؟ بیا ز سنگ بپرسیم که از حکایت فرجام ما چه می داند بیا ز سنگ بپرسیم زانکه غیر از سنگ کسی حکایت فرجام را نمی داند همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است نگاه کن نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
ادامه مطلب



سحر نزدیک است

خواب رؤیای فراموشیهاست خواب را دریابم که در آن دولت خاموشیهاست من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم و ندایی که به من می گوید : گر چه شب تاریک است دل قوی دار ، سحر نزدیک است حمید مصدق



خفقان!

خفقان!

مشت می کوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم خفقان… من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم، آی آی با شما هستم این درها را باز کنید من به دنبال فضائی می گردم لب بامی … سر کوهی… دل صحرائی … که در آنجا نفسی تازه
ادامه مطلب



پیغام

  مستیم و دل به چشم تو و جام داده ایم سامان دل به جرعه ی فرجام داده ایم چون شمع اگر به محفل تو ره نیافتیم مهتاب وار بوسه بر آن بام داده ایم دور از تو با سیاهی شب های غم گذشت این مردنی که زندگی اش نام داده ایم وز موج خیز  
ادامه مطلب



زیباترین قسم

  نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی… به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند… لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز. سهراب



گریه سیب

گریه سیب

شب فرو می افتاد به درون آمدم و پنجره ها رابستم باد با شاخه در آویخته بود من در این خانه تنها تنها غم عالم به دلم ریخته بود ناگهان حس کردم که کسی آنجا بیرون در باغ در پس پنجره ام می گرید صبحگاهان شبنم می چکید از گل سیب هوشنگ ابتهاج