دلم گرفته ! برایم بهار بفرستید

دلم گرفته پدر

برایم بهار بفرستید …

ز شهر کودکی ام یادگار بفرستید …

دلم گرفته پدر ! روزگار با من نیست …

دعای خیر و صدای دوتار بفرستید …

اگر چه زحمتتان می شود ولی این بار …

برای دخترک خود ” قرار ” بفرستید …

غم از ستاره تهی کرد آسمانم را …

کمی ستاره ی دنباله دار بفرستید …

به اعتبار گذشته دو خوشه ی لبخند …

در این زمانه ی بی اعتبار بفرستید …

تمام روز و شب من پُر از زمستان است …

دلم گرفته برایم بهار بفرستید …

از مجموعه نامه های بی مقصد منیژه درتومیان

۶ نظر براي “دلم گرفته ! برایم بهار بفرستید”

  1. وجدان بیدار گفت:

    متخصصان تغذیه به کسانی که احساس دلتنگی دارند توصیه می کنند که برای رفع این مشکل کمی آبلیمو بنوشند.

    متخصصان تغذیه به کسانی که احساس دلتنگی دارند توصیه می کنند که برای رفع این مشکل کمی آبلیمو بنوشند.
    علاوه بر این مصرف آبلیمو امراض کبدی و چربی را درمان کرده؛ خون را تصفیه می کند و افراد را نسبت به امراض گوناگون مصون می سازد.
    خوردن آبلیمو از ابتلا به بسیاری از بیماریها نظیر طاعون، رقیق شدن خون، بری بری، سرماخوردگی و ذات الریه پیشگیری می کند.
    همچنین پزشکان می گویند: مصرف لیمو برای بیماران مفید است ولی هرچه لیمو ترش تر باشد ویتامینش بیشتر و منافعش زیادتر است.
    لیمو تب بر و تنگی نفس را از بین می برد و بیماری رماتیسم، مرض قند و غلظت خون را معالجه می کند.
    مرکز بهداشت استان مرکزی در این گزارش همچنین اعلام کرد: سرخی پوست و جوشهای صورت علامت روشنی از آلودگی خون است و تجمع سم را در کبد نشان می دهد که با مصرف آبلیمو از بین می رود؛ همچنین کسی که دارای لثه های متورم باشد و خطر بیماری پیوره برای او وجود داشته باشد با مصرف آبلیمو درمان می شود.
    اگر آب آشامیدنی شما مشکوک است برای استریلیزه کردن آن یک لیمو را در یک لیتر آب بریزید و یا چند قطره آبلیمو را در آب بچکانید به این وسیله آب نوشیدنی شما از میکروب پاک خواهد شد.
    پزشکان به خانواده ها توصیه می کنند آبلیمو را اگر با غذاهای سنگین مصرف کنید هضم آن آسانتر خواهد شد؛ آب لیمو دارای مقادیر زیادی ویتامین است و اگر چند قطره آن را به آب میوه ها بزنید رنگ میوه را تا مدتی حفظ خواهد کرد.

    http://www.siterooz.com

  2. امیرحسین گفت:

    « خطی ز دلتنگی »

    خطی ، این لحظه ز دلتنگی ، بر این دیوار

    یادگاری بنویس و به ره شکوه مپوی

    از دو رنگی که ز یارانت دیدی ، عیّار !

    گر تو خاموش بمانی

    چه کسی خواهد بود

    که گواهی دهد :

    « اینجا ، بودند

    عاشقانی که زمین را به دگر آیینی

    خواستند آذین بندند و

    چه شیدا بودند ! »

    آه !

    ناجوانمردی گیتی آیا

    تا بدانجاست که فردا ، وقتی

    نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد ،

    هیچ مستی دیگر

    در ته کوچه ی بن بستی

    در آخر شب نغمه ی ما را با سوت نخواهد زد ؟

    با سر انگشتی ، آغشته به خون و انکار ،

    یادگاری زخود ، امروز ، بنه بر دیوار . ……..

    شفیعی کدکنی

    تقدیم به شما استاد عزیز
    پاینده و پیروز باشید

  3. فتوحی گفت:

    بعضی وقتها انقدر دلم می گیرد که می توانم احساس این بانو منیژه را همدلی نمایم .

    در آن زمانها به آقای و یا خانوم “وجدان بیدار ” که از زبان متخصصان می گوید باید بگویم که باور بفرمایید یک شیشه آبلیمو و یا یک کیلو لیموی ترش نیز بر من اثر نمی کند .

    دلم می گیرد دلم بسیار می گیرد و انگاه اشک آبی است که جاری می شود و سعی دارد این آتش دل را خاموش کند.
    وقتی دلم می گیرد از خدا می خواهم برایم “بهار ، قرار ،یادگار ، دو خوشه لبخند و… “بفرستد

    و خوشحالم که خدا را دارم

  4. رامین صولتی گفت:

    چاووشی
    بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گویند
    گرفته كولبار زاد ره بر دوش
    فشرده چوبدست خیزران در مشت
    گهی پر گوی و گه خاموش
    در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
    ما هم راه خود را می كنیم آغاز
    سه ره پیداست
    نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر
    حدیقی كه ش نمی خوانی بر آن دیگر
    نخستین : راه نوش و راحت و شادی
    به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
    دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
    اگر سر بر كنی غوغا ، و گر دم در كشی آرام
    سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
    من اینجا بس دلم تنگ است
    و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است
    بیا ره توشه برداریم
    قدم در راه بی برگشت بگذاریم
    ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟
    تو دانی كاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
    سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
    سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
    كی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
    و می رقصید دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولی
    و اكنون می زند با ساغر مك نیس یا نیما
    و فردا نیز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
    سوی اینها و آنها نیست
    به سوی پهندشت بی خداوندی ست
    كه با هر جنبش نبضم
    هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند
    بهل كاین آسمان پاك
    چرا گاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد
    كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
    پدرشان كیست ؟
    و یا سود و ثمرشان چیست ؟
    بیا ره توشه برداریم
    قدم در راه بگذاریم
    به سوی سرزمینهایی كه دیدارش
    بسان شعله ی آتش
    دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
    نه این خونی كه دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
    چو كرم نیمه جانی بی سر و بی دم
    كه از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
    كشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
    به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
    و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
    كسی اینجاست ؟
    هلا ! من با شمایم ، های ! … می پرسم كسی اینجاست ؟
    كسی اینجا پیام آورد ؟
    نگاهی ، یا كه لبخندی ؟
    فشار گرم دست دوست مانندی ؟
    و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
    مرده ای هم رد پایی نیست
    صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
    ملل و با سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ
    وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
    به امیدی كه نوشد از هوای تازه ی آزاد
    ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است – از اعطای درویشی كه می خواند
    جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادكش فریاد
    وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
    پس از گشتی كسالت بار
    بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
    كسی اینجاست ؟
    و می بیند همان شمع و همان نجواست
    كه می گویند بمان اینجا ؟
    كه پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
    خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
    بیا ره توشه برداریم
    قدم در راه بگذاریم
    كجا ؟ هر جا كه پیش آید
    بدانجایی كه می گویند خورشید غروب ما
    زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
    بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
    وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
    كجا ؟ هر جا كه پیش آید
    به آنجایی كه می گویند
    چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
    و در آن چشمه هایی هست
    كه دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
    و می نوشد از آن مردی كه می گوید
    چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی
    كز آن گل كاغذین روید ؟
    به آنجایی كه می گویند روزی دختری بوده ست
    كه مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
    نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك دیگری بوده ست
    كجا ؟ هر جا كه اینجا نیست
    من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
    ز سیلی زن ، ز سیلی خور
    وزین تصویر بر دیوار ترسانم
    درین تصویر
    عمر با سوط بی رحم خشایرشا
    زند دویانه وار ، اما نه بر دریا
    به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
    به زنده ی تو ، به مرده ی من
    بیا تا راه بسپاریم
    به سوی سبزه زارانی كه نه كس كشته ، ندروده
    به سوی سرزمینهایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه ست
    و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
    كه چونین پاك و پاكیزه ست
    به سوی آفتاب شاد صحرایی
    كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
    و ما بر بیكران سبز و مخمل گونه ی دریا
    می اندازیم زورقهای خود را چون كل بادام
    و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
    كه باد شرطه را آغوش بگشایند
    و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
    بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلكنده و غمگین
    من اینجا بس دلم تنگ است
    بیا ره توشه برداریم
    قدم در راه بی فرجام بگذاریم
    (فریدون مشیری)

  5. ناشناس گفت:

    این شعر برای اخوان است

  6. مرضیه باقری گفت:

    این شعر متعلق به بنده است و برای خانم در تو میان برای این سرقت ادبیشون بس نهایت متاسفم. چه اصراریه وقتی شاعر نیستید ادعاشو بکنید. لطفا حتما رسیدگی کنید.

نظر بدهيد