وقت نوشيدن درياست، اگر بگذارند …

شعر زیبایی است . حیفم آمد نخوانید!

آفتاب آينهء ماست، اگر بگذارند
صبح پشت در فرداست، اگر بگذارند
خشكسالي به سر آمد، نفس تازه خوش است
وقت نوشيدن درياست، اگر بگذارند
همزباني گره از مشكل ما نگشايد
همدلي حل معماست، اگر بگذارند
تا به كي داغ سكوت لب مردم باقي است؟
فصل جوشيدن غوغاست، اگر بگذارند
خستهام خسته، از اوضاع ملالآور شهر
فرصت دامن صحراست اگر بگذارند
بي تكلف به شما شعر سرودم، مردم
حرف ما حرف دل ماست اگر بگذارند
ميكشم ديده به خاك قدم همتشان
اهل قدرت، قدم راست اگر بگذارند
گرچه تنگ است فضا، خون قلم در جوش است
ما نگفتيم، هويداست اگر بگذارند
عشق آزادهء من! باز نما پنجره را
ديدن روي تو زيباست اگر بگذارند
بعد از آن غربت تلخي كه تحمل كرديم
جادة گمشده پيداست اگر بگذارند
چهره بگشاي تو اي شاهد آزادي و عشق!
ديده مشتاق تماشاست، اگر بگذارند
زادهء شهر سيه موي و جلالي هستيم
عاشقي باب دل ماست اگر بگذارند

از: محمد آصف رحمانی شاعر افغان

۴ نظر براي “وقت نوشيدن درياست، اگر بگذارند …”

  1. .... گفت:

    اسب حيوان نجيبي است اگر بگذارند / چون بشر کیس عجيبي است اگر بگذارند

    سم بکوبد به زمین توی چراگاه جمال / گاهش از عشق نصیبی است اگر بگذارند

    گیرم از یونجه ی تر معده ی خود پر سازد / در دلش حسرت سیبی است اگر بگذارند

    چه کم از این پسران رپ و ریپی دارد / طالب زینت و زیبی است اگر بگذارند

    چه بسا اسب که اسباب سواری را باخت / طعمه‌ی ساده فریبی است اگر بگذارند

    اسب عاشق شد و فرمود :”نجابت کشک است / بوسه هم حس غریبی است اگر بگذارند

    زین و دل داده ی آن یال پریشانم و دل- / گیرِ افسار حبیبی است اگر بگذارند

    نعل در آتش دل می نهم از یورتمه اش / در دلم طرفه لهیبی است اگر بگذارند…”

    نر اگر بود که صد در صد او مشتاق است / مادیان نیز صدی- بیست اگر بگذارند!

    “بوالفضول” آمده و هیبت طنزش مخفی است / طنز پرداز مهیبی است اگر بگذارند !

    ابوالفضول الشعرا :شعر

  2. .... گفت:

    چشم مخصوص تماشاست اگربگذارند/ خنده پنجره زیباست اگربگذارند

    من ز اظهار نظرهای دلم فهمیدم/ عشق صاحب فتواست اگربگذارند

    سندعقل مشاعی است همه می دانند /عشق اما فقط از ماست اگربگذارند

    دل دریایی من این همه بیهوده مگرد /خانه دوست همین جاست اگربگذارند

    روستازاده ام سبزتر از برگ درخت/ دل من وسعت صحراست اگربگذارند

    غضب آلوده نگاهم نکنید /دل من پیش شماهاست اگربگذارند

    • م فریاد گفت:

      عشق با عقل چه زیباست اگر بگذارند
      مثل یک قله فریباست اگر بگذارند
      عشق بی همرهی عقل خطا خواهد رفت
      جمعشان حل معماست اگر بگذارند
      هر که در مرتبه خویش حقوقی دارد
      درسی از مکتب مولاست اگر بگذارند
      از دورنگی نبرد بهره بجز ناهمرنگ
      درد این وصله ی بیجا ست اگر بگذارند
      شد برادر به دو صد حیله و نیرنگ مگر….
      سخن از خوردن و یغماست اگر بگذارند
      نیشتر می زند و خوش به سکوتم خواند
      روز و شب ناله و غوغاست اگر بگذارند
      دارم امید به گوشش برسد فریادم
      ورنه این معرکه برپاست اگر بگذارند

  3. وجدان بیدار گفت:

    گر درختی از خزان بی برگ شد

    یا کرخت از سورت سرمای سخت

    هست امیدی که ابر فرودین

    برگ ها رویاندش از فر بخت

    بر درخت زنده بی برگی چه غم

    وای بر احوال برگ بی درخت…

    “محمد رضا شفیعی کدکنی”

نظر بدهيد