که عشق آسان نمود اول!

این نوشته در اسفند 90 در لیزنا منتشر شد:

لیزنا (گاهی دور/گاهی نزدیک: 1)، دکتر فریبرز خسروی، استاد کتابداری و اطلاع رسانی:

لیزناییان عزیز تکلیف کرده اند که مطلبی از گذشته های انجمن بنویسم. آهسته آهسته دارم تاریخی می شوم!

به راستی هر اتفاقی از دل گذشته متولد می شود. بدون مطالعه زمینه تاریخی و در نظر گرفتن بستر تولد و رشد رویدادها، هیچ پدیده و پدیداری را نمی توان به درستی شناخت. اصولاً تاریخ آموزگار بی بدیلی است.

هرکه نامخت از گذشت روزگار

هیج ناموزد ز هیچ آموزگار

البته هرکس با توجه به داشته ها و یافته هایش خوانش و درک خود را از گذشته دارد. آنچه می آید نگاه من به تشکیل انجمن در دوره بعد از انقلاب است. ممکن است این برداشت با برداشت دیگران لزوماً مطابق نباشد.

وقتی تحصیل در کارشناسی ارشد کتابداری را در دانشگاه تربیت مدرس شروع کردم با جامعه کتابداری آشنایی چندانی نداشتم. زیرا رشته کارشناسی ام مدیریت بود. استادان در کلاس و سخنرانان در محافل گوناگون از یک کمبود اساسی می نالیدند. این کمبود که در سال های بعد هم در قطعنامه ها و نوشته ها متجلی می شد، انحلال انجمن و عدم تشکیل مجدد آن بود. برای فرد تازه واردی مثل من “انجمن” حالت اسطوره ای پیدا کرده بود. روزی از یکی از استادان سؤال کردم که مشکل چیست که انجمن تشکیل نمی شود؟ دو عامل را برشمردند:

  1. مخالفت دولت؛ و
  2. نبود وحدت نظر در میان کتابداران.

با خود می اندیشیدم که همان دلیل اول برای تشکیل نشدن انجمن کفایت می کند.

در سال 73 که با درخواست ریاست وقت کتابخانه ملی، کار در این کتابخانه را شروع کردم و جدی تر وارد حوزه کتابداری شدم، با همان آه و ناله و حسرت از نبود انجمن روبرو شدم. استادانی چون سلطانی، فانی و دکتر بهزادی نیز بر نقش مؤثر انجمن تأکید داشتند. اما عملاً برای تشکیل آن قدمی برداشته نمی شد. ظاهراً یکی دو بار حرکت هایی آغاز شده که به دلائلی مسکوت مانده و یا با شکست مواجه شده بود.

در سال 1375 در یکی از جلسات شورای معاونان کتابخانه ملی که به طور هفتگی تشکیل می شد، مسأله تشکیل انجمن مطرح شد. ریاست کتابخانه هم بر لزوم تشکیل آن تأکید داشت. یکی نبود راهکار قانونی را مطرح می کرد، دیگری نبود وحدت نظر در بین کتابداران را عامل عدم تشکیل انجمن می دانست و دیگری نگران نحوه اداره و ورود افراد ناباب ! به انجمن بود. در این نوبت نیز قضیه مسکوت ماند.

بعداً در پرس و جویی مختصر معلوم شد که بحث نبود راهکار قانونی درست نیست و می توان از سه طریق به طور قانونی انجمن کتابداری را تشکیل داد:

  1. انجمن های علمی که صدور مجوز آن بر عهده وزارت علوم است؛
  2. انجمن های فرهنگی که صدور مجوز آن بر عهده وزارت ارشاد است؛ و
  3. انجمن حرفه ای که صدور مجوز آن بر عهده وزارت کشور است.

در سال های بعد نیز کماکان در قطعنامه پایانی هر گردهمایی و در نشست های رسمی و گفتگوهای خودمانی کتابداران بر ضرورت تشکیل انجمن تأکید می شد. در این سال ها متوجه شدم که در نقشه ساختمان جدید کتابخانه ملی هم که دو دهه قبل طراحی شده جای مناسبی برای انجمن در نظر گرفته شده بود.

در زمستان سال 1376 دوباره تب لزوم تشکیل انجمن بالا گرفت. چند بار در جلسات شورای معاونان مطرح شد. با توضیح نبود ممانعت قانونی راه هموارتر شده بود. اما هنوز مخالفت هایی وجود داشت که بیشتر نگرانی، معطوف به جو حاکم بر انجمن و ورود اغیار در آن بود!

در یکی از جلسات تابستان 77 شورای معاونان کتابخانه ملی مسأله تشکیل انجمن را مطرح کردم. در آن روز جو عمومی جلسه با آن نظر موافق بود. اما همگان کار را راحت نمی دانستند. قبول کردم که کار را تا تشکیل مجمع عمومی به پیش ببرم؛ با این شرط که در هیأت مدیره شرکت نکنم. در این فکر بودم که کاری دو سه ماهه است و وقت زیادی را نمی طلبد. ظاهراً عشق تولد انجمن آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها. کار چند ماهه چند ساله شد.

لازم بود که ابتدا هیأت مؤسس تشکیل شود. در ششم مهر ماه همان سال دعوتنامه ای را برای تشکیل هیأت مؤسس برای همه گروه های کتابداری و صاحب نظران رشته ارسال کردم. با توجه به جبهه بندی ها و خط کشی هایی که همیشه مطرح بوده سعی شد که “همگان” در این کار جمعی دعوت شوند و سوگیری نداشته باشیم.

آن جلسه در 30 مهر ماه سال 77 با حضور بیست نفر تشکیل شد. خوشبختانه از اغلب شهرهایی که در آن ها گروه کتابداری وجود داشت و از اغلب طیف های فکری شرکت کنندگانی حضور یافتند. موانعی هم بر سر راه بود. مثلاً کتابخانه قانوناً اجازه پرداخت هزینه سفر نداشت. هزینه بلیط هواپیمای بعضی شرکت کنندگان با کمک شخصی بعضی دوستان پرداخت شد.

در آن جلسه مقرر شد که راهکار وزارت علوم پی گیری شود و انجمن به عنوان انجمن علمی آغاز به کار کند. در آن جلسه رأی گیری به عمل آمد و اعضای هیأت مؤسس انتخاب شدند. ابتدا تصور می شد که باید هفت عضو داشته باشد. بعداً معلوم شد حسب مقررات وزارت علوم تعداد اعضای هیأت مؤسس باید نه نفر باشند و دو نفر دیگر که حائز اکثریت آرا بودند بر آن جمع افزوده شدند. این نه نفر عبارت بودند از:

  1. دکتر فاطمه اسدی گرکانی؛
  2. دکتر عباس حری؛
  3. دکتر فریبرز خسروی؛
  4. دکتر محمد حسین دیانی؛
  5. دکتر سعید رضایی شریف آبادی؛
  6. دکتر احمد شعبانی؛
  7. دکتر غلامرضا فدایی عراقی؛
  8. دکتر عبد الحسین فرج‏پهلو؛ و
  9. دکتر جعفر مهراد.

هیأت مؤسس منتخب، مرا مأمور کرد که از سوی آنان کار را پیگیری کنم. به سرعت اساسنامه پیشنهادی را منطبق بر الزامات وزارت علوم، تهیه و جهت اصلاح و اظهار نظر برای اعضای هیأت مؤسس و همه شرکت کنندگان در جلسه مهر ماه و سایر صاحب نظران ارسال کردم. ده ها پیشنهاد و نظر اصلاحی واصل شد که سعی شد تا حد امکان اعمال شود. برای تشکیل مجمع عمومی مکاتبه با وزارت علوم شروع شد. کندی کار کمیسیون مربوطه و بعضی سعایت ها مأیوس کننده بود. نام پیشنهادی “انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران” بود. ظاهراً با تذکر و خیرخواهی ! یکی از مسئولان وقت ایرانداک که خود را نماینده اطلاع رسانی کشور می دانست، وزارت علوم اصرار داشت که اطلاع رسانی از نام انجمن حذف شود. مکاتبات برای رفع این مشکل آغاز شد. عدم پاسخگویی آنان باعث شد که به طور موازی راهکار تأسیس انجمن از طریق وزارت ارشاد را نیز پی بگیریم و تلاش کنیم که انجمنی فرهنگی را به ثبت برسانیم.

خوشبختانه بعد از حدود یک سال و نیم پیگیری، بالاخره وزارت علوم نام را نیز پذیرفت و مجوز تشکیل مجمع عمومی را صادر کرد. دعوتنامه ای با امضای اینجانب برای همه گروه ها و کتابداران ارسال شد و در جراید نشر یافت و آنان در اول اسفند 79 به اولین مجمع عمومی انجمن که در فرهنگسرای نیاوران تشکیل می شد دعوت شدند.

جلسه با شکوهی بود. از اغلب نقاط کشور در آن جلسه شرکت کرده بودند. تعداد شرکت کنندگان بیش از حد تصورمان بود. بعداً متوجه شدیم که گروه هایی فعالیت زیادی را برای تبلیغ جهت انتخاب افرادی خاص و فراکسیون های خیالی انجام داده بودند. جلسه و انتخابات در کمال صحت و خوشی برگزار شد. تنها مورد ناخوشش این بود که من بر اساس خواست اولیه خودم شرط کرده بودم که در هیأت مدیره نباشم. خودم را نیز نامزد نکرده بودم. خانم پوری سلطانی که به عنوان رئیس سنی، جلسه را اداره می کردند با خیرخواهی همیشگی شان، نام مرا بدون رضایت قبلی و قلبی ام به عنوان نامزد خواندند. اقرار می کنم در آن زمان قدرت “نه گفتنم” ضعیف بود و هیچ نگفتم.

33 نفر برای عضویت در هیأت مدیره نامزد شده بودند که در فاصله زمان معرفی نامزدها، چهار نفر انصراف دادند. سه نفر نیز برای سمت بازرسی نامزد شده بودند. تعداد شرکت کنندگان بیش از سیصد نفر بود. اما بر اساس مقررات وزارت علوم برای انتخابات انجمن های علمی فقط دارندگان مدرک کارشناسی ارشد و بالاتر می توانند در رأی گیری شرکت کنند. در آن جلسه 159 نفر حق داشتند رأی دهند. در نهایت، افراد زیر برای اولین دوره انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران به عنوان عضو هیأت مدیره انتخاب شدند:

  1. دکتر رحمت‏الله فتاحی 128 رأی؛
  2. دکتر فریبرز خسروی 101 رأی؛
  3. دکتر فاطمه اسدی گرکانی 95 رأی؛
  4. سید کاظم حافظیان رضوی 70 رأی؛
  5. محمود شمسبد 58 رأی؛
  6. دکتر عبد الحسین فرج‏پهلو 58 رأی؛
  7. دکتر مهرداد نیکنام 51 رأی؛ و
  8. دکتر احمد شعبانی نیز با 65 رأی به‏عنوان بازرس انجمن انتخاب شدند.

از غرایب روزگار آنکه عده ای از کتابداران محترمی که نامزد عضویت هیأت مدیره بودند و رأی نیاورند بعداً حتی عضو انجمن هم نشدند و گاهی با بعضی تک پرانی ها انتقاداتی را از دور ارسال می فرمودند ! در مقابل آنان افرادی چون ابراهیم عمرانی نیز بدون داشتن سمت در انجمن با انگیزه وافری در همه جلسات شرکت کردند و  موتور محرکه انجمن شدند.

فعالیت های انجمن با شور و حرارت آغاز شد. لازم بود که انجمن را به لحاظ حقوقی هم به ثبت برسانیم. رفت و آمدها به اداره ثبت شروع شد. اداره ثبت علاوه بر ده ها مدرک مثل مجوز وزارت علوم، صورتجلسه هیأت مؤسس و … مجوز وزارت کشور را هم طلب می کرد. تصور بر این بود، حالا که رئیس کتابخانه رئیس جمهور شده و همکار دیگرمان وزیر کشور، این مشکل به سرعت قابل رفع است. رفت و آمدها به وزارت کشور ثمری نداشت. فکر کردیم که مشکل توسط آقای لاری همکار کتابخانه که حالا وزیر کشور شده اند حل می شود. متوسل به ایشان و طی نامه ای خواستار رفع مشکل شدیم. دستور ایشان هم افاقه نکرد. از عجایب اداری اینکه پرداخت مبلغی ناچیز به یکی از شرکت هایی که کارشان ثبت شرکت است، مشکل ثبت انجمن علمی را حل کرد. تنها تغییر اداره ثبت شرکت ها در اساسنامه ارسالی این بود که نام “انجمن کتابداری ایران” را به “انجمن کتابداری و اطلاع رسانی کشور” تغییر داده بود. اکنون نیز عنوان حقوقی انجمن همین است!

فرزانه مقیم خانی
ممنون از بازگویی این صحبت ها…که بیشتر قدر بدانیم.
ممنون از استاد گرانقدر … یاد کلاس های خوب مدیریت بخیر………
آخشیک
همیشه آنچه که دکتر خسروی می نویسد برای من جذاب و دلنشین بوده است. امیدوارم همواره از علم و قلم شان بهره مند شویم.
شريف
از دكتر عزيز بسيار متشكر كه هويت ما را از طريق احيائ انجمن زنده كرد اي كاش خسروي دير تر از جامعه كتابداري فاصله مي گرفت و همچون او ادم هاي بيشتري داشتيم
امینیان
یادش به خیر. مجمع عمومی گرم و مهیجی بود. آنقدر جمعیت زیاد بود که جای سوزن انداختن نبود. از دکتر خسروی و لیزنا که این خاطره را زنده کرده اند ممنونم.
مژگان
سلام،
چقدر جالبه از دید تاریخی به انجمن کتابداری نگاه کردن. همیشه گفتن ناگفته ها باعث می شه ارزش چیزهایی را که داریم بیشتر بدونیم.
بسیار ممنون از آقای دکتر خسروی
مریم
خیلی جالب بود.
اصلا فکر نمی کردم که برای تشکیل انجمن کتابداری که اکنون هم با بی مهری کتابداران مواجه شده، مشکلات زیادی پیش رو بوده است
همیشه اقلیتی وجود دارند که سنگ اندازی می کنند مهم پیش رفتن و عدم توجه به آنهاست
از جناب دکتر خسروی برای بیان این مطالب با قلم روان و مختصر و مفید سپاسگزارم
انجمن و کارگروهی را دریابیم…
مهران صفاکیش
برای نسل من بسیار جالب است که با مشکلات و زحماتی که برای تشکیل بعضی نهاد ها صورت گرفته آشنا شویم و بیشتر قدردان باشیم. از قلم روان دکتر هم مثل همیشه تشکر می کنم

4 نظر در “که عشق آسان نمود اول!

  1. من هم به انجمن نگاه چتر حمایتی داشتم برای تمام کتابداران
    آمدم با شور آمدم
    ولیکن دیدم جلسات ماهانه و یا سالانه تبدیل به یک سری سخنرانی علمی شده بود که گاهی جذاب نیز نبود

    دیدم این انجمن برای خودش شاید کاری بتواند بکند ولی برای کتابداران و در جهت رفع مشکلات آنان نمی تواند اقدامی کند.

    جلسات شده بود یکسری دوست که همدیگر را تقدیر می کردند در این میان ما که نه جوان و شور جوانی داشتیم و نه پیش کسوت رشته مان بودیم برای تشویق حاضر می شدیم . دیدار اساتید خوش ترین لحظات انجمن بود.

    ولی از زحماتی که برای ایجاد انجمن یک عده کشیدند نباید غافل شد باید به انتقادات توجه کرد برای بهبود روشها و سعی در بهینه ساختن و ایجاد تعامل بیشتر با تمامی کتابداران سعی و تلاش داشته باشیم

  2. نه!
    کاري به کار عشق ندارم
    من هيچ چيز و هيچ کسي را
    ديگر
    در اين زمانه دوست ندارم
    انگار
    اين روزگار چشم ندارد من و تو را
    يک روز
    خوشحال و بي‌ملال ببيند
    زيرا
    هر چيز و هر کسي را
    که دوست‌تر بداري
    حتي اگر که يک نخ سيگار
    يا زهرمار باشد
    از تو دريغ مي‌کند…
    پس
    من با همه وجودم
    خود را زدم به مُردن
    تا روزگار، ديگر
    کاري به من نداشته باشد
    اين شعر تازه را هم
    ناگفته مي‌گذارم…
    تا روزگار بو نَبَرد…
    گفتم که
    کاري به کار عشق ندارم!

    قيصر امين‌پور

  3. هر آن کس که در اين حلقه نيست زنده به عشق

    بر او نمرده به فتواي من نماز کنيد

    ” حافظ ”

    هر چيزي را بهايي است و بهاي زندگي عشق و محبت است و کامل ترين واژه در گنجينه واژگان، واژه عشق است.

    دست از مس وجود چو مردان ره بشوي

    تا کيمياي عشق بيابي و زر شوي

    ” حافظ “

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.